مسافر

روزی راهبی وارد کاخ پادشاه شد . هیچکدام از نگهبانان جرات نکردند مانع از ورود راهب به کاخ شوند . راهب با خونسردی تمام جلوی پادشاه ردای خود را بر زمین پهن کرد و همانجا نشست.پادشاه عصبانی شد و با صدای بلند فریاد کشید: اینجا چه می خواهی ؟ راهب نگاهی به پادشاه کرد و گفت :  آمده ام تا در این مسافرخانه! کمی استراحت کنم و بعد بروم . پادشاه با عصبانیت گفت : اینجا مسافرخانه نیست . اینجا کاخ است . راهب گفت : می خواهم سوالی از شما بپرسم. در این کاخ قبلا" چه کسی زندگی می کرد ؟ پادشاه گفت : پدرم که از دنیا رفته است .راهب دوباره پرسید : و قبل از پدرتان ؟ پادشاه جواب داد : پدربزرگم که او هم از دنیا رفته است .راهب با لبخندی گفت : این کاخ جایی است که مردم برای مدتی زندگی کرده و سپس رفته اند. حال شما بگویید آیا ما مسافر نیستیم!

/ 0 نظر / 5 بازدید